فرهاد..
جمعه..
شهيار قنبري...
سالروز پر زدن فرهاد را با تمام دوستدارانش گرامي ميداريم
{نوشته زیر از مجله موسیقی قرن ۲۱ شماره ۶ میباشدبا
عنوان مرد تنها هم مردبر اساس انچه شهیار قنبری میگوید}
براي کسي شدن براي اسطوره شدن براي به اوج رسيدن براي اين که تار نما ها از
مرثيه لبريز شوند بايد مرد.
مرد تنها هم مرد وناگهان اسطوره شد.
سوگواران گناهکار دوباره انگشت اتهام به جانب يکديگر دراز ميکنند که بگويند :
من بيگناهم.تو بودي که دست او را نگرفتي.تو بودي که گذاشتي تمام شود.حرام شود
وباري ارام ميگيرند وبه بستر ميروند.
حافظه ملي پاک پاک است.حافظه هنري هم.هيچ کس هيچ چيز به ياد ندارد اين که چه
کرده اي مهم نيست.اين که چه نکرده اي مهم است .دوباره يکي ميرود و ما همه ي
دسته گلها پوسيده را به پايش پرتاب مي کنيم.
بر امواج اينترنت تصويرش را تاخت مي زنيم.شعر مي نويسيم ،رج ميزنيم بغض ميکنيم
وسبک ميشويم اين همه انرژي دير هنگام به کار هيچ کس نمي ايد.
اما اگر زنده بود به دردش ميخورد. از اين همه ((دوستت دارم ))ها ميشد يک بغل ترانه
به خانه رفت.
يک تهران بود .يک(( کوچيني)) يک فرهاد.که از ريچارز مخواندcryingtime که بزرگان
جهان را از بر داشت.
((اسفنديار)) که ميخواست برلي فيلم رضا موتوري موسيقي ويک ترانه متن بنويسد با من از
فرهاد گفت.هردو از اين فکر روشن وشفاف شديم وگل داديم.
شانزده سالگي ام در يک برنامه راديويي قد ميکشيد .راديو تهران صبح جمعه برنامه ي اواي
موسيقي تهيه کننده :هوشنگ قانعي.
من نويسنده وگوينده اش بودم .در نخستين برنامه تا بلنداي فرهاد وblak cats رفتيم وصدايش
را شنيديم.
((اواي موسيقي))از موسيقي پاپ جهان و گرو هاي خانگي ميگفت. بر فرازشان از فرهاد.فرياد
فرهاد!
روبروي من ايستاده بود وکاغذ سپيد وسياه را دور ه ميکرد.
-با صداي بي صدا مث يک کوه بلند مث يک خواب کوتاه يه مرد بود يه مرد...
لبخند اش را به من بخشيد.وروزي ديگر صدايش را به اسمان دوخت.
ترانه را شبي تا سحر در اپارتمان علي عباسي تمام کرديم.خط به خط ،نت به نت، کلمه به کلمه،
بغض به بغض.
رضا موتوري شهر بي طپش را مرور مي کرد تا به اخر خط برسد.پرده هاي سينما از خون سرخ شد.
فيلم سياه و سپيد سياه تر شد.
فرهاد در کنار نوازندگان نه دور تر از واروژان واسفنديارکلمه هايم را ميگريست.
استوديوي تلويزيون ملي ايران بود ومن هنوز چهره ي بيست سالگيم را در اينه نداشتم
فرهاد پاک بود .روشن بود ،نازک بود، ارام بود، دانا بود.فرهاد از همه بهتر بود .از همه سر بود.
بعد ((جمعه)) از راه رسيد. اين بار در خانه اسفنديار روبروي سازمان سينمايي پيام.
نازنين هديه اي براي تو که هر روزت جمعه است.
هيچ کس حاضر نبود اين صفحه را منتشر کند.سرانجام اسفنديار با يک صفحه فروشي قرار
گذاشت که در برابر پولي اندک.بغض ما را به خانه ها ببرد.
((جمعه)) پيروزي ترانه ي نوين بود.((امنه)) اغاسي را پس زد!
وبعد اسفنديار به زندان رفت ومن در خلوت هوشيار وخوش رنگ ((واروژان)) خيا بان
بيست وپنج شهریور کوچه ي محسني به هفته خاکستري رسيدم.
-شنبه روز بد ي بود روز بي حوصلگي
وقت خوبي که مي شد غزلي تازه بگي...
...جمعه حرف تازه اي برام نداشت
هر چي بود پيشتر از اين ها گفته بود...
بازجويان اوين گمان ميکردند که اين ترانه را اسفنديار نوشته است اما سازهاي زهي از
عطر واروژان مست بودند.
وبعد کودکانه امد ومن به سفر رفتم.به رم.به لندن.وقتي برگشتم اسفنيار ترانه را اماده کرده
بود.با هم به استوديو رفتيم وفرهاد دوباره به گل نشست.
- بوي عيدي بوي توپ بوي کاغذ رنگي ...با اينا زمستون و سر ميکنم
با اينا بهار وباور ميکنم
نميدانم چرا ين خط اخر را کنار گذاشتيم؟
وبعد(( اوار )) به دنيا امد در دستهاي من و فرهاد واندرانيک.
فرهاد اهنگساز شد
کاري ناب با تنظيمي ماندگار
وبعد انقلاب بر ديوارها نشست.
روايت تازه اي از جمعه ضبط شد .با بغض هم سرايان .وصداي به هم خوردن قلوه
سنگها که انگار فرياد مسلسل بود!
بعد اخرين تجربه از راه رسيد.نجواها.
شعري که در کنار دريا به گل نشست.اسفنديار بر ان موسيقي نوشت.اما به استوديو
نرفت.
اسفنديار به امريکا رفت ومن به انگليس وبعد به فرانسه رفتم فرهاد در خانه ماند و
در نواري به نام(( برگ زرد))نجواها را خواند بي انکه ما را خبر کند و بعد مقدمه اي
بر ان افزود که ما را خشمگين کرد.
وبعد يک بار ديگر همين ترانه را اجرا کرد اين بار در البومي به نام خواب وبيداري.
به همراه اهنگهاي خودش بي ان که نام ما را بر پيشانيش بنويسد.وبعد من از اين خشم
و قهر حرفه اي در کتاب دريا در من سخن گفتم.
فرهاد به امريکا امد و شادا که ساعتي با هم حرف زديم وگلايه ها را شستيم و دوباره
روشن شديم.
و بعد يکبار ديگر در برابر دوربين نشسته بودم که خبر امد فرهاد هم رفت!
وبعد هق هق من بند نيامد وهنوز که هنوز نمي دانم با اين شور بختي چه کنم!
فرهاد شيرين بود، يک کار خانه قند پارسي بود، آباد بود، ازاد بود که ديگر تکرار
نخواهد شد.
به همين سادگي.
واينک نابلد ترينمان اين رسوايان بر خاکستردان اش اشک ميريزند ومرثيه
ميخوانند وموعظه ميکنند وبراي روي جلد نشريه ها عکس ميگيرند.
و فرهاد از ان بالا يا پايين ميخندد.
درست مثل لحظه اي که شعر مرد تنها را مرور ميکرد.
((سهراب)) ميدانست که مرگ پايان کبوتر نيست وفرهادميداند دوباره به دنيا می ايد.
بي وقفه از هفته هاي خاکستري اينک ققنوسي پر و بال مي گشايد که سايه
گسترده اش، خردي ما هجي می کند.